نبشته‌هاي کهن  |   نسخه‌شناسي   |   کتيبه‌شناسي   |   پژوهش‌ها   |   پژوهشگران   |    بررسی و نقد کتاب   |    کتابشناسي
مقالات > يادداشتهاي پهلوي



يادداشتهاي پهلوي

احمد تفضلي/ ترجمه جميله حسن‌زاده (گروه زبانهاي ايراني)
اين مقاله ترجمه‌اي است از: “Notes Pehlevies”, journal Asiatique, tome CCLVII, Paris 1970, pp. 87-93. که در نامه فرهنگستان، دوره ششم، ش 4، آذرماه 1383 به چاپ رسيده است



1) sard

بنا بر متون پهلوي زردشتي درباره جهان پس از مرگ، روان همه درگذشتگان، در سپيده‌دم چهارمين روز پس از مرگ، به سوي پل چينوَد مي‏روند –جايي كه رَشنِ راست، در آن، با ترازوي مينوي خود، اعمال آنان را مي‏سنجد. اگر رواني درستكار باشد، بي‏هيچ خطري از پُل مي‏گذرد و، از آسمانهاي سه گانه كه نماد انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك است، به بهشت عروج مي‏كند. اين عروج مينوي روان درستكار، چنان كه در عباراتي از دادِستان دينيگ (xxx, 2) آمده است، همچون سفر باشكوه شاهانه، با گردونه‏اي با شكوه و مجلل صورت مي‏گيرد[1]. اما، كيفيت عروج هميشه چنين مساعد نيست؛ چون، همان‏گونه كه از عبارت زير بر مي‏آيد، روان عموماً بايد از وسيله‏اي محقرتر به نام slt بالا برود:

بندهشن بزرگ 203، 12-44 (TD1, fol. 86 Vo; DH. Fol. 218 Vo) :

u-š ān kanīg pad rāh-nimāyīh ō slt-ē barēd kē-š se pāyag padiš, ud pad ān slt ō garōdmān šawēd pad se gām ast ī humat, hūxt ud huwaršt.

و آن دوشيزه آن ] روان [ را به سوي slt ي بَرَد داراي سه پايه و از آن slt با سه گامِ انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك به گرودمان (= بهشت) رود.

براساس عبارت ديگري از گزيده‏هاي زادسپرم (35 . 45)، درباره رستاخيز، سه پايه آسماني به صورت شاخه‏هاي درخت شبيه slt ي سه پايه وصف شده است. در اين عبارت چنين آمده است:

ān tāgān pad homānāgīh ī slt-ē bawēd ī se-pāyag ī zarrēn homānāg, u-š ahlawān padiš abar ō wahišt šawēnd.

آن شاخه‏ها همانندِ slt ي بُوَد سه پايه و زرين كه اهلوان (= پرهيزگاران) از آن به بهشت روند.

در اين دو عبارت، معناي درست slt، قرائت و اشتقاق آن چيست؟ تاكنون چند تفسير از اين واژه شده است كه به اختصار آنها را نقل مي‏كنيم:

هـ . و. بِيْلي هوشمندانه قرائت srat را براي اين واژه پيشنهاد كرده و آن را با لاتيني strāta و يوناني σνρχυχ و عربي صراط (راه) خويشاوند شمرده است[2]. مي‏توان گفت كه مدلول راه مناسب فحواي متن نيست. كساني ديگر از محققان درباره هويت و قرائت اين واژه حدسهايي زده‏اند كه به اين استواري نيست؛ مع‏الوصف، با بررسي بافت متون براي اين واژه مدلولي ظاهراً پذيرفتني به دست داده‏اند. انكلساريا اين واژه را در عبارتي از بندهشن narţ خوانده و معني نردبان را براي آن پيشنهاد كرده[3]، اما نتوانسته است در گزيده‏هاي زادسپرم آن را بخواند و معني كند.[4]

م. موله، پس از او، اين واژه را در گزيده‏هاي زادسپرم به حدس *gartun (گردون) خوانده، هر چند، به نظر او، معني نردبان نيز از آن بر مي‏آيد.[5]

در متنهايي كه نقل شد از وسيله‏اي سخن رفته كه روان درستكاران بايد از آن به عالم ديگر عروج كند. پس از بافت اين متنها چنين به نظر مي‏رسد كه slt در معناي حقيقي بايد همان نردبان باشد كه در اينجا سه پله[6] (pāyag) دارد، هر كدام متناظر با يكي از آسمانها.

اما اين واژه چگونه بايد تلفظ شود؟ گويشهاي غربي، شمالي، مركزي و جنوب غربي شواهدي در اين مورد به دست مي‏دهند، كه بر اساس آنها slt را دقيقاً مي‏توان sard خواند[7] :

گيلكي

serdî/sardî[8]

سمناني، شهميرزادي، سنسگري:

sardi[9]

سُرخه‏اي:

serd[10]

طالقاني:

sardī

ابراهيم‌آبادي (قزوين):

sorda[11]

سگزآبادي (قزوين):

sörda[12]

شالي (قزوين):

asörda[13]

تاكستاني (قزوين):

aselta[14]

وَفسي (همدان):

serda[15]

خوانساري:

sält[16]

بيدهني (نطنز، كاشان):

sart

ابيانه‏اي (نطنز، كاشان)[17]:

sârda

بيدگلي (آران، كاشان):

serde

قُهرودي (قمصر، كاشان):

sarde[18]

ميمه‏اي (اصفهان):

salt[19]

سِدِهي (اصفهان):

sat[20]

گزي (اصفهان):

sort[21]

زِفره‏اي (كوهپايه، اصفهان):

salt/sert[22]

وَجي (كوهپايه، اصفهان):

salt

كِجاني (اردستان):

sard

سيوندي:

séde[23]

شيرازي:

sed

 

كه همه آنها به معني نردبان است.

با تشخيص اين واژه و تعيين قرائت درست آن در پرتو قرابت نظرگير شواهد متعدّد در گويشهاي متعدد ايراني، مي‏توان اشتقاق آن را چنين پيشنهاد كرد: sard مرتبط است با ريشه اوستايي sar- و سنسكريت s)r) به معناي «متصل كردن[24]»؛ واژه ايراني باستان *sarta- كه از آن ريشه‏ها مشتق شده به صورت sard به فارسي ميانه رسيده است[25].

لذا براي عبارات پهلوي ياد شده مي‏توان ترجمه رضايت‏بخشي به دست داد.

 

2) dār

يكي از مشكلات واژگاني متن يادگار زريران، كه اصل پارتي دارد، واژه d’l است كه تاكنون به درستي ترجمه نشده است. اين واژه تنها يك بار در اين متن به كار رفته، آنجا كه گشتاسپ شاه به رعاياي خود فرمان مي‏دهد كه در قصر گِرد آيند و به جنگ با خيونان رهسپار شوند:

§ 25 ēdōn kunēd kū didīgar māh ō dar ī wištāsp šāh āyēd agar nē ka āyēd, ān d’l abāg xweštan bē nē āwarēd, anōh pad dār abar framāyēm kardan[26].

ايدون (چنين كنيد كه ماهِ ديگر به دربارِ گشتاسپ شاه آييد كه اگر نياييد و آن d’l را با خويشتن نياوريد، فرمان دهم تا شما را آنجا بر دار كنند.

پاليارو واژه d’l را در حرف‌نويسي به صورت kār اصلاح و «azione, lavoro» را كار، فعاليت ترجمه كرده است[27]. بنونيست حدس وي را رد كرده و قرائت dār را براي آن پيشنهاد نموده و آن را صورت نوشتاري قوي dar دربار دانسته كه شاهدش در همان عبارت آمده است. فعل بعدي āwurdan را نيز گونه شمالي به معني آمدن شمرده، در نتيجه، d’l nē āwarēd را، «اگر به دربار نياييد» ترجمه كرده است[28]

اما اين سؤال پيش مي‏آيد كه چرا واژه‏اي در يك متن با دو املاي ضعيف (dar) و قوي (dār) بدون هيچ تمايز معنايي به كار رفته است؟ به علاوه، مسلماً āwardan فعلي متعدي است و، چه در پارتي چه در فارسي ميانه، معنايي به جز آوردن ندارد و d’l، به حكم ساختار نحوي، مفعول صريح جمله است. حال ببينيم قرائت و معني اين واژه چيست.

املاي پهلوي اين واژه به دليل چندآوايي بودن حرفِ اولِ آن كه ممكن است j/y/g خوانده شود مبهم است. بنابراين، حرف‏نويسي آن مي‏تواند به صورتهاي d’l ، g’l [29] و يا j’l  باشد. اما در همان عبارت، قرينه‏اي وجود دارد كه صحت قرائت dār را تأييد مي‏كند[30] و ساير قرائتها را منتفي مي‏سازد. همان‌گونه كه بنونيست اشاره كرده[31]، مؤلف آگاهانه دو واژه هم‌نويسه و هم‌آواي dār را به كار برده است. dār دومي در جمله هيچ مشكلي ندارد و معني آن بي‏چون‌وچرا دار است. لذا، اولي نيز بايد dār خوانده شود.

در مورد معني اين واژه، ابتدا بايد يادآور شد كه احضارشدگان مي‏بايست روانه جنگ شوند. بنابراين، محتمل به نظر مي‏رسد كه به آنها دستور داده شده باشد سلاح‏هاي خود را همراه آورند. از نظر ريشه‌شناسي ممكن است dār با اوستائي dāra- تيغه در تركيب satō.darā ، ختني dairä ، سغدي مسيحي xγryd’r تيغه شمشير مربوط باشد[32]. پس، به نظر ما، dār يعني سلاح تيغه‏دار مثل شمشير، خنجر، دشنه و نظاير آنهاست. در مورد توسّع معنايي تيغ به عموم سلاح تيغ‌دار، بسنجيد با پهلوي tēx تيغ، فارسي نو: تيغ، سلاح تيغه‌دار خصوصاً شمشير.

به كار رفتن واژه مذكور در عبارتهاي ديگري از دينكرد نيز اين معني را تأييد مي‏كند و ما يك مورد را، كه در آن dār با snēh سلاح كوبنده به كار رفته است، نقل مي‏كنيم:

DKM. 851. 6-16 če ēdōn ō ōyšān framāyēm kē nē pad dār snēh tuwānīg hēnd (ku-šān zēn-abzār nēst)…?

چه بگويم به كساني كه dār snēh در اختيار ندارند (توضيحك كه زين‌افزار ندارد (مسلّح نيستند))؟

گايگر[33] و، پس از او، موله[34]، با مقايسه دو عبارت از دينكرد (DKM. 673.10; 664.20) و زند بهمن يسن (3.53)، آنجا كه kārd ud šamšēr جانشين dār snēh شده است، dār snēh را مركب از dār چوب، اسلحه چوبي و snēh (اوستائي snaioiš اسلحه كوبنده) دانسته است.

بيشتر به نظر مي‏رسد كه dār به معني سلاح تيغه‌دار و snēh به معني اسلحه كوبنده مانند گرز باشد.

در پرتو اين استنباط مي‏توان قرائت اين واژه را  dār hāzišnīh دانست و آن را تغيير دين با شمشير ترجمه كرد (DKM. 666.4)، در حالي كه موله اين تركيب را yāl-hāčišnīh خوانده و آن را تغيير دين با جبر و زور، تحت‌اللفظي پا كشيدنِ پسِ گردن معني كرده است. قس. *yāl با فارسي نو: يال: گردن[35].

 

3) skuz

با وجود مطالعاتي كه تاكنون بر روي منظومه پارتي درخت آسوريگ، «مناظره بُز و درخت خرماي بابلي» صورت گرفته، هنوز مشكلاتي واژگاني در اين متن بر جاي مانده است. از جمله آنها نام چ=ند سلاح است كه در بندهاي 40 و 41 آمده آنجا كه بُز به دليل آنكه سلاحهاي بسياري از او ساخته مي‏شود بر خود مي‏بالد.

يكي از اين سلاحها skwč است كه در بند 41 چنين آمده است:

Skwč až man karēnd, kē bandēnd zēnan, kē Rodestahm ud spandyāt abar bē nišīnēnd, kē pad meh pīl-zand pīl-dārēnd[36]:

Skwč از من كُنَند كه با آن زينهار را مي‏بندند، كه رستم و اسفنديار بر آن نشينند، كه آن را بر پيل بزرگ –زند پيل- نهند.

پيش از اين، با توجه به متن نسبتاً روشن، معني بند، تسمه براي اين واژه پيشنهاد شده است؛ اما، تلفظ درست آن تعيين نشده است. عموماً آن را šikanj خوانده‏اند[37].

در همه نسخه‏هاي مقابله شده از جانب جاماسپ آسانا، همچنان كه در نسخه پاريس[38]، املاي اين واژه نابهنجار است، به صورت skwč با يكي از دو گونه نوشتاري حرف s در پهلوي كتابي يعني با يك قلاب (  ) كه عموماً وقتي k به دنبال آن مي‏آيد، به اين صورت نوشته نمي‏شود. در خوشه sk ، قاعدتاً s پهلوي با دو قلاب (   ) نوشته مي‏شود. اما اين ناهنجاري در موارد ديگري نيز ديده شده است نظير

’dyb’sk (DKM. 180.19), dysk (ibid. 43.13), k’skynyn (Gr. Bd. 210.10) ’pswskl, wn’sk’l.

پس دليلي ندارد كه s را š بخوانيم و بايد صورت به كار رفته را حفظ كرد.

قرائت اين واژه را مي‏توان، بر اساس گونه‏اي از آن، يعني اُشكُزّ (uškuzz)[39]، .كه آن را دخيل در عربي كهن مي‏پنداريم و در فرهنگهاي عربي هم ضبط و وام‌گرفته از فارسي شمرده شده، مشخص كنيم. در لسان العرب ذيل شكز چنين آمده است: « اُشكُزّ: نوعي چرم سفيد؛ ليث (مي‏گويد): اُشْكُز شبيه «چرم» ولي سفيد است كه با آن زينهار را مي‏بستند». بنا به قول ازهري[40] (282-370 هـ)، اين واژه معرّب اَذرَنْج[41] فارسي است. دليلي ندارد كه در صحت گفته ازهري، فرهنگ‏نويس قديمي هراتي‌الاصل، شك كنيم. از مقايسه تعريف اين واژه در عربي و در عبارت پارتي اين اطمينان حاصل مي‏شود كه تلفظ skwč همان uškuzz است و اين واژه پارتي بايد skuz/ž به معني تسمه باشد.

از نظر صورت نوشتاري مي‏توان حدس زد كه uškuzz از فارسي ميانه يا يكي از گويشهاي آن به وام گرفته شده كه در آن به صورت *škuz، معادل پارتي skuz/ž ، بوده است. در مورد معادل بودن šk فارسي ميانه با sk پارتي، شواهد ديگري نيز مي‏توان ذكر كرد:

فارسي ميانه:

 

پارتي:

 

’škwh

«فقير»

’skwh

(فارسي باستان: *škauθi)

’škrw

«سكندري خوردن، خطا كردن»

’skrf

 

’ryšk

«رشك، حسد»

’rsk

(اوستا: araska-)

پهلوي:   sryšk

«سرشك، قطره»

srsk

(اوستا: sraska-)

وجه افزوده شدن الف آغازين در گونه عربي اين واژه را مي‏توان شكستن خوشه همخوان آغازي دانست كه در عربي وجود ندارد.

واژه اَذْرَنْج كه ازهري آن را صورت اصلي uškuzz مي‏داند يقيناً معادل صوري واژه نيست بلكه مترادف آن در يك گويش ديگر ايراني است. اين واژه، تا آنجا كه من مي‏دانم، در فارسي به كار نرفته اما صورت اصيل ايراني آن مي‏تواند *ádran [42] باشد كه مشتق اسمي است از ريشه اوستايي drang محكم كردن، بستن و پيشوند ā- (قس. فارسي: آدرنگ: «غصه، اندوه» از *a-tranga-)[43].

 


 

* -

[1]- نك:      H. K. Mirza, Unvala Memorial Volume, Bombay 1964, p. 119.

[2]- “Iranica II”, JRAS, 1934, p. 505; Zoroastrian Problems, Oxford 1943, p. 115, n. 2.

[3]- Zsartand-Ākāsīh, Bombay, 1964, p. 262, 1. 3.

مؤلف اين واژه را ظاهراً با «نردبان» يكي دانسته و آن را «narţ» خوانده است.

[4]- Zātspram, Bombay, 1964, p. CXXVIII.

[5]- Culte, mythe et cosmologie dans l’Iran ancien, Paris 1963, p. 96, 540

[6]- معني «پله نردبان» براي pāyag هم در فارسي كلاسيك شاهد دارد و هم در فارسي امروزي. قس. فارسي نو: زينه پايه.

[7]- گويشها بر اساس مناطق جغرافيايي مربوط به آنها مرتب شده‌اند. آن دسته از واژه‌هاي گويشي را كه براي آنها ذكر مأخذ نشده خود مؤلف مقاله گردآوري كرده است.

[8]- م. ستوده، فرهنگ گيلكي، تهران 1332، ص135. قس. srdy  ترجمه سُلَّم عربي) كه در تفسيري از قرآن متعلق به قرن هجدهم(؟) به يكي از گويشهاي حاشيه درياي خزر به كار رفته است. نيز بسنجيد با:

L. P. Elwell-Sutton, Mélanges Henri Massé, Téhéran 1963, p. 136.

[9]- م. ستوده، فرهنگ سمناني، سرخه‌اي، لاسگردي، سنگسري، شهميرزادي، تهران 1342، ص232.

[10]- همان جا.

[11]- ج. آل احمد، تات نشينهاي بلوك زهرا، تهران 1337، ص 161.

[12]- همان جا.

[13]- E. Yarshater, A Grammar of Southern Tati Dialects, New York 1969, p. 69.

[14]- Ibid

[15]- م. مُغدم، گويشهاي وفس و آشتيان و تفرش، تهران 1318 (يزدگردي)، ص 62.

[16]- K. Hadank, Die Mundarten von Khunsâr, etc., Berlin-Leipzig 1926, p. 34.

[17]- م.ع. بلوكباشي مرا از وجود اين گونه مطلع ساخت.

[18]- V. A. Zhukovskii, Materialy dlya izucheniya naryechii, I, Petrograd 1888, p. 199.

[19]- A. K. S. Lambion, Three Persian Dialects, London 1938, p. 39.

[20]- Zhukovskii, op. cit, vol. II, Petrograd 1922, p. 346.

[21]- Ibid

[22]- Zhukovskii, op. cit. vol. I, p. 199.

[23]- Ibid, vol. II, p. 346.

[24]- C. Bartholomae, Altiranisches Vörterbuch, Berlin 1961, p. 1563-4.

[25]- «نردبان» در گويشهاي ايراني شرقي چنين است: ختني būs,s,äta ، خوارزمي šc (Mwq. 165.4)، پشتو š,əi ، آسي ديگوري āsinā  از sray-sri- ؛ نك. H. W. Bailey, Khotanese Texts, VI, p. 258, 352

[26]- Pahlavi Texts, éd. Jamasp-Asana, p. 3.

[27]- Il testo pahlavico Ayātkār-I Zarērān, Rendiconti Lincei, 1925, p. 567, 600, s.v. kār.

[28]- JA, 1932, p. 259.

[29]- H. S. Nyberg, A Manual of Pahlavi, Wiesbaden 1964 (p. 20, 1. 7) lit. g’l (= gāl).

[30]- ص. كيا اخيراً dār را با دار در تركيبِ دار و دسته (گروه) يكي دانسته است. نك. مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، ج 17، ش 1 و 2 (71 و 72)، 1348، ص 223.

[31]- همان جا.

[32]- H. W. Bailey, BSOAS, XV, 1953, p. 538; I. Gershevitch, the Avestan Hymn to Mithra, Cambridge 1959, p. 245.

[33]- B. Geiger, Indo-Iranica, WZKM, 40, 1933, p. 116.

[34]- M. Molé, La légende de Zoroastre, Paris 1969, p. 87, 98, 223.

[35]- op. cit, p. 214 (DK 7. ch. 8.48)

[36]- Pahlavi Texts, éd Jamasp-Asana, p. 112.

[37]- Cf. Unvala, BSOS, II, p. 657; E. Benveniste, JA, 1930, p. 194;

  نيز ي. م. نوابي، منظومه درخت آسوريگ، تهران 1346، ص 67.

[38]- نسخه خطي كتابخانه ملي، ضميمه فارسي، شماره 1216.

[39]- صورت šukūz هم به كار رفته است؛ نك. Dozy, Supplément aux dictionnaires arabes, p. 778   

[40]- نك. ابومنصور محمد بن احمد الازهري، تهذيب اللغه، به كوشش علي حسن هلالي، قاهره 1964، ج 10، ذيلِ كشز.

[41]- در تهذيب اللغه به اين صورت نوشته شده ولي در لسان العرب اَدرَنْج آمده است.

[42]- Bartholomae, Alt. Wb., Berlin 1961, p. 772.

[43]- W. B. Henning, BSOS, X. p. 101.